زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

اومدن عزیز جون

سلام قشنگترینم.  پریروز صبح هر سه تا عمه من اومدن مشهد عمه زهره،عمه فاطمه و عمه صدیقه(که عزیز شما هم هستن).برای مجلس ترحیم پسرخالشون که تازه فوت کرده بود. بعد از حضور شما تو دل مامانی این اولین باریه که عزیز میان مشهد. حالا هم که اومدن عجله دارن که برگردن البته من و بابایی سعی میکنیم منصرفشون کنیم تا ببینیم چی میشه.
2 آذر 1392

بدون عنوان

سلام عشق مامان چطوری دخترم؟ نازنینم روز به روز داره لحظه ی دیدارمون نزدیک میشه و دل مامان هم تنگ تر و تنگ تر. دختر قشنگم هر تکونی که میخوری مامان برات دعا میکنه که انشاالله سالم و سلامت دنیا بیای عزیز دل مامان دوستت دارم و به وجودت که هدیه ی ارزشمند خداست افتخار میکنم. الهی قربونت برم مامانی الان شما گل دختر من یک روزه وارد هفته ٢٧ ام زندگی جنینیت شدی. الان میخوام برم بیرون مامانی انشاالله بعدا تغییرات این هفته رو برات مینویسم تا بدونی تا الان کجای کاری فدات بشم.
29 آبان 1392

نازنين دخترم

سلام نازنين دخترم.عسلم...نفسم... الهي مامانت قربونت بره.دخترم  دل من كه برات يه ذره شده قربونت برم.پس كي ميتونم ببينمت گلم؟ به نظرم جديدا تكونهات رو هم وقتي ميخوري كه ماماني خوابه كه زيادي دلش برات قنج نره. اين مدتي كه برات چيزي ننوشتم اصلا احساس خوبي نداشتم نميتونستم مثل قبلا باهات حرف بزنم انگار حرف زدن من با تو به سر زدنم به وبلاگت بستگي داره. خوشكل  مامان من رو ببخش اين مدت محرم بود و ماماني درگير روضه. انشاالله از اين به بعد جبران ميكنم. دختر قشنگم تو الان 25 هفته و 5 روزته. يعني نهايتا 14 هفته و 2 روز ديگه انشاالله و به اميد خدا ميتونم بغلت كنم و روي ماهت رو ببينم. قشنگترينم اينقدر دوستت دارم كه حاضرم به خاطرت...
25 آبان 1392

آغار ماه محرم

  محرم آمد و ماه عزا شد               مه جانبازی خون خدا شد جوانمردان عالم را بگویید            دوباره شور عاشورا بپا شد   السلام علیک یا اباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما  بقیت و بقی اللیل و النهار ولا جعله الله آخرالعهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین. فرا رسیدن ماه عزاداری سرور و سالار شهیدان اباعبدالله الحسین بر تمام عاشقان و عزادارانش تسلیت باد. ...
14 آبان 1392

دخترم،تاج سرم

قشنگم دل مامانی روز به روز بیشتر واست تنگ میشه. بابا ابراهیم هم که میگه جدیدا محبتت تو دلش داره بیشتر و بیشتر میشه. حسابی همه رو مشتاق دیدنت کردی عسلم. من که دارم ثانیه ها رو برای دیدنت میشمرم. دیگه خیلی نمونده انشاالله ٣ ماه و نیم دیگه میتونیم ببینیمت.تا اون روز منتظرت میمونم نازنینم. الهی قربونت برم مامانی همش برای سالم و صالح بودنت دعا میکنم.انشاالله روز موعود زودتر برسه تا بتونم هم روی ماهت رو ببینم و هم از این نظرها خیالم راحت بشه. خیلی دوست دارم وقتی میای ببینم بابایی چی کار میکنه چه احساسی داره و چه عکس العملی نشون میده. الهی قربونش برم از بس توداره ادم اصلا نمیتونه تصور کنه چه واکنشی نشون میده ...
12 آبان 1392

اتفاقات این هفته

سلام دختر قشنگم چطوری قربونت برم؟ ببخشید مامان جون باز دیر بهت سر زدم. آخه هر وقت میشینم پای اینترنت یه دو سه ساعتی وقتم گرفته میشه واسه همین باید یه تایم بیکاری سه ساعته پیدا کنم تا شروع کنم. مهربون من این هفته هم بهداشت رفتم هم دکتر.هر دو جا هم صدای قلب قشنگت رو واسم گذاشتن.نفس مامان چقدر صدای قلبت قشنگه و بهم ارامش میده. راستی ٨ آبان تولد خاله زهرا بود تولدش مبارک. عزیز دلم شب جمعه با بابایی رفتیم طرقبه و شاندیز. از بازار بعثت واست سه تا تاتی بوقی خریدم.بعدش با بابایی رفتیم پدیده شاندیز جات خالی یه شیشلیگ مشتی زدم بابایی هم ماهیچه خورد(البته جات خالی که گفتم واسه حضورت بود اگه نه از نظر خوردن که بیشترش...
12 آبان 1392

بافتن سارافون برای دخترم

سلام عشق مامانی چطوری دختر نازم؟ الهی قربونت برم عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده دوست دارم زودتر ببینمت. البته نه اینکه بخوای عجله کنی و زودی بیای پیشم ها!!!!! نه مامانی تو هنوز یه ٤ ماه دیگه فرصت داری بزرگ بشی. امروز از صبح خونه تنها بودم بابایی سرکاره . از ظهر نشستم پای نت و دارم برات دنبال مدل سارافون بافتنی میگردم اخه میخوام اگر بشه و بتونم یه سارافون با دومیل برات ببافم. انشاالله فردا میرم نخ میگیرم و شروع میکنم البته هنوز مدلش رو انتخاب نکردم اما دیگه باید یه کاریش بکنم. خدا کنه بتونم خوب دربیارمش اخه تا حالا انچنان بافتنی نکردم فقط در حد کلاه و شالگردن ساده!!!!!! خوب قربونت برم دارن اذان میدن باید برم نماز بخونم. اگه بتونم تا اخ...
4 آبان 1392

گزارش هفتگي...

سلام دختر قشنگم ببخشيد باز دير شد. حالا واست تعريف ميكنم تو اين هفته چه اتفاق هايي افتاده. دوشنبه شب خاله زهرا(دخترخاله بنده)و دخترش فاطمه ثنا اومدن خونه ما. اخه باباي فاطمه ثنا كربلا بود باباي شما هم شب كار.كلي خوش گذشت صبحش هم مادرجون اومد اينجا دوشك تعويضت(واسه تو خونه)رو درست كرديم. خاله زهرا واسه ناهار نموند اما مادرجون اينها موندن جات خالي ماكاروني خورديم. چهارشنبه شب عيد غدير بود.ديرشده اما عيدت مبارك دختر گلم.واسه عيديت با بابا ابراهيم رفتيم يه بلوز شلوار صورتي خوشكل خريديم.انشاالله به سلامتي بپوشي عسلم. مادرجون اينها واسه ناهار اينجا بودن.صبح از خواب كه بيدار شدم گلوم درد ميكرد وااااااااااي سرماخوردگي!!!!!!! تو ...
3 آبان 1392

چادر نماز دخترم

سلام دختر قشنگم خوبي مامان؟ امروز صبح كه از خواب پاشديم ديدم الحمدلله حال بابايي كلي خوب شده. سرحال شده بود ماشاالله. اخه ديشب هم بهش شربت عسل دادم هم اويشن با عسل و هم سوپ. خلاصه به زور خوبش كردم البته با كمك خداي مهربون. امشب هم انشاالله يه سوپ ديگه واسش درست ميكنم تا حالش خوب خوب خوب بشه. الان خونه ي مادرجونم. از صبح مادرجون نشسته جلوي چرخ خياطيش و واسه شما يه چادر نماز خوشكل درست كرده اميدوارم به سلامتي بپوشيش و كنار مامان واستي نماز بخوني. الهي قربون قد و بالات برم دخترم. دايي عليرضا امروز مدرسه نرفته و الان منتظره من از پاي كامپيوتر پاشم بشينه بازي كنه. برم كه منتظره. فعلا باي دختر قشنگم. ...
28 مهر 1392

باباي مريض و دختر تنبل...

سلام دردونه مامان،يه دونه مامان چطوري فدات شم؟خوبي گلم؟ گفتم كه بابايي خيلي دوستت داره اما توداره و به روي خودش نمياره. جديدا داره احساساتشو نسبت به تو نشون ميده. كم كم داره يخش آب ميشه. الهي قربونش برم وقتي ميگه دختر گلم كلي ذوق ميكنم. وقتي ميگه زهراي بابا دلم قنج ميره. عسل مامان امروز يه كوچولو تنبل شدي ها!!!!! آخه از صبح تا حالا فقط 3 يا 4بار تكون خوردي. روزهاي قبل اينقدر تكون ميخوردي كه بهم مهلت نميدادي بعد از هر تكون خوردنت صلوات و سوره توحيد رو بخونم. اگه ميخواستم بخونم بايد يكسر در حال خوندن ميبودم. دختر مامان دلم واست تنگه،تو رو خدا يه كم تكون بخور دلم باز شه.آخه از وقتي تكونهاتو حس ميكنم هر تكونيت برام ياداوري وجود ناز...
27 مهر 1392